shokolate talkh
درباره وبلاگ
آرشيو وبلاگ
آمار وبلاگ
  • افراد آنلاین : 1
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 1
  • بازدید این ماه : 8
  • بازدید امسال : 146
  • بازدید کل : 146
  • تعداد پست ها : 5
  • تعداد نظرات : 0
لینک های مفید

هروقت که جمله فرار از مدرسه را میشنویم  عاقبت تلخی برای فرد فراری تصور میکنیم که تصوری مجهول است 

به نظر من تعداد کسانی که از راه غیر درسی موفق شده با کسانی که تحصیل کرده و موفق شده اند  برابر است 

برای مثال بیلگیتس در مورد دوران تحصیلش میگوید 

در زمان تحصیلم یک دوست داشتم که نمرات بالایی کسب و یکی از شاگردان ممتاز مدرسه بود ولی من سطح نمراتم خیلی پایین بود و دانش اموز ضعیفی بودم.من ترک تحصیل کردم و بنیان گذار شرکت مایکروسافت شدم و اما دوستم که درسش را ادامه داد الان یکی از مهندسان شرکت من است 

بنابر این درمیابیمکه اگر هدفی بزرگ داشته باشیم و برای آن هدف سخت تلاش کنیم میتوانیم در هر زمینه ای از زندگی موفق شویم چه با درس خواندن و چه با ترک آن...


چهارشنبه 9 آبان 1397
kavian

منم مثل بیشتر بچه های کورد شبا از جن و غول بیابان و... می ترسیدم از جانوراتی که نه هستند و نه هیچوقت وجود داشته اند... 

و به این دلیل که این جانورات در شب پرسه میزنند شبا خیلی میترسیدم و در شب هایی که ماه کامل نبود اصلا بیرون نمیرفتم. 

اون ترسی که من داشتم با ترس بقیه فرق داشت...باور نمیکنم کسی اندازه ی من ترسو بوده باشه. 

نمیدونم چی شد که با خودم عهد بستم که این ترس هارو از خودم دور کنم.کم کم خودم غیرتی کردم و شب ها به بیرون می رفتم و کمی دور میزدم.یک بار توی یک روستا که حدود یک ساعت از خانقاه دور بود مهمان بودم که موقع خواب تصمیم گرفتم که با خانقاه برگردم و از روستا زدم بیرون... 

باد می وزید و صدای برگ درختان و اب رودخانه خیلی منو میترسوند به طوری که از ترس شروع کردم به اواز خواندن.یک دفعه دیدم که مسیر جاده از یک قبرستان عبور کره! 

من و قبرستان و شب!فقط اینو میدونم که چشامو بستمو شروع کردم به فرار کردم .درحین فرار گواشم زنگ می زد و میترسیدم به عقب نگاه کنم.با شنیدن صدای سگ های روستایی که جاده از اون عبور میکرد به خودم اومدم اما چون از سگ هم میترسیدم جاده رو دور زدم و از یک مسیر دیگه دوباره به مسیر اولی برگشتم و توی رودخانه ی نزدیک روستا دست و صورتمو شستم و یکم استراحت کردم و دوباره به سمت خانقاه راه افتادم.چراغ های خانقاه از دور نمایان بود اما یکدفعه یک جن پیرزن رو دیدم که کنار جاده نشسته بود و دستشو زیر چانه اش گذاشته بود و داشت منو نگاه میکرد! 

نمیدونم چطور شد که زمین منو نبلعید و آسمان منو نکشید به سمت خودش.پاهام بی حس شده بود و تف توی دهنم خشک شد.باور کنی یا نه دستمو به سمت کلاهم بردم و برش داشتم موهای سرم مثل سوزن سیخ شده بود.نمیدونم چرا دیوونه نشدم.کمی دعا بلد بودم که در همچین مواقعی بخونم اما همشو فراموش کرده بودم.فرار میکردم؟نمیتونستم پاهام سست و بی حس شده بود و اگر فرار هم میکردم جن سریع منو میگرفت.معلوم بود که اجلم سراومده... 

 ناعلاج با دست های لرزان و با تیکه چوبی که داشتم خودمو به سمت جن ملعون پرت کردم... 

همه ی دست و صورتم با نوک علف های هرز و درخت زخمی شد چون که جن یه تکه درخت شیلان بود که کنار جاده گذاشته بودند.تو این شرایط شروع کردم به خندیدن به حال و روز خودم! از اون شب دیگه به این داستان ها باور نداشتم و فهمیدم اون کسایی که ادعا میکنند که جن دیده اند علف و درخت و سنگ دیدن و فرار کردن اومدند برای ما با عنوان دیدن جن داستان تعریف کرده اند... 

دیگر از تاریکی نمیترسیدم و با خود میگفتم که چرا چرا تو خونه از دیوار سفید رنگ نترسم ولی اگر سیاه شد بترسم؟ 

روشنایی روز و تاریکی شب چه فرقی با هم دارند. 

برگرفته از کتاب چیشتی مجیور از عبدالرحمن شرفکندی



برچسب ها : ترس.نترسیدن.تاریکی. روشنایی ،
سه شنبه 8 آبان 1397
kavian

عادت بدی در بین مردم وجود دارد که ریشه ی ان به تنبلی و بیخیالی ما متصل است  

برای مثـال وقتی که نمره 19 میگیریم دست از تلاش میکشیم و باخود میگوییم 19 همان 20 است 

این طرز فکر درست نیست چون ما باید برای به دست اوردن گردو تلاش کنیم و به دیگر چیز های گرد مانند قانع نشویم...


سه شنبه 8 آبان 1397
kavian

نا امید نشو که بعد از هر شکست آغاز پیروزی توست...


سه شنبه 8 آبان 1397
kavian

کمک به همسایه یکی از بهترین از کار هایی است که یک فرد میتواند انجام دهد و من میخواهم یکی از 

خاطره هایی را که به همسایه خود کمک کردم را تعریف کنم: 

زمستان پارسال بود و منو دوستام داشتیم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم که یکی از همسایه هایمان عصبی شد وتوپم را که ورم کرده بود با چاقو ترکاند و من خیلی از کمک او تشکر کردم... 

چند ساعت بعد که هوا تاریک شد با خود گفتم چون همسایه به من کمک کرد بد نیس منم یه کمکی بهش بکنم 

رفتم تو زیر زمین و یک طناب بلند اوردم و ی سرشو به دستگیره درشون و سر دیگرشو به اگزوز ماشینش وصل کردم.چون هوا خیلی سرد بود و نمیخواستم بیرون بیان و سرما بخورن... 

و با این کارم کمک شایانی به اونا کردم


سه شنبه 8 آبان 1397
kavian